![]() |
![]() |
|
| عشق فقط همین |
|
در گلستانی، هنگام خزان رهگذر بود یکی تازه جوان، صورتش زیبا، قامت موزون چهره اش غمزده از سوز درون دیدگان دوخته بر جنگل و کوه، دلش افسرده ز فرط اندوه با چمن سوز دل آغاز نمود این چنین لب به سخن باز نمود: گفت: آن دلبر بی مهر و وفا دوش می گفت به جمع رفقا: (( در فلان جشن، به دامان چمن هر که خواهد که برقصد با من، از برایم، شده گر از دل سنگ کند آماده گلی سرخ و قشنگ! )) چه کنم من؟ که در این دشت و دمن گل سرخی نبود، وای به من! در همانجا، به سر شاخه ی بید بلبلی حرف جوان را بشنید دید بیچاره گرفتار غم است، سخت افسرده ز رنج و الم است گفت باید دل او شاد کنم، روحش از قید غم آزاد کنم. رفت تا بادیه ها پیماید، گل سرخی به کف آرد، شاید! جستجو کرد فراوان و چه سود، که گل سرخ در آن فصل نبود، هیچ گل در همه گلزار ندید جز یکی گلبن گلبرگ سپید. گفت ای مونس جان، یار قشنگ! گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ هر چه بایست، کنم تسلیمت بهترین نغمه کنم تقدیمت گفت: (( ای راحت دل، ای بلبل! آنچنانی که تو می خواهی گل، قیمتش سخت گران خواهد بود راستش، قیمت جان خواهد بود )) بلبلک کآمده بود آن همه راه، بود از محنت عاشق آگاه، گفت: (( برخیز که جان خواهم داد شرف عشق نشان خواهم داد.)) گفت گل: (( سینه به خارم بفشار تا خلد در دل پر خون تو خار از دلت خون چو بر این برگ چکید گل سرخی شود این برگ سپید سرخ مانند شقایق گردد لاله گون چون دل عاشق گردد تا سحر نیز در این شام دراز نغمه ای ساز کن از آن آواز شب هوا خوش، همه جا مهتاب است اینچنین آب و هوا نایاب است!)) بلبلک سینه ی خود کرد، سپر رفت سرمست در آغوش خطر خار آن گل همه تیز و خون ریز، رفت اندر دل او خاری تیز سینه را داد بر آن خار فشار خون دل کرد بر آن شاخه نثار برگ گل سرخ شد از خون دلش مهر بود؛ آری، در آب و گلش شد سحر، بلبل بی برگ و نوا دگر از درد نمی کرد صدا، جان به لب، سینه و دل چاک زده بال و پر بر خس و خاشاک زده گل به کف، در گل و خون غلط زنان سوی مأوای جوان گشت روان عاشق زار، در اندیشه یار بود تا صبح همانجا بیدار، بلبل افتاد به پایش، جان داد گل بدان سوخته ی حیران داد هر که می دید گمانش گل بود، پاره های جگر بلبل بود، سوخت بسیار از دلش از غم او ساعتی داشت به جان ماتم او بوسه اش داد و وداعی به نگاه کرد و برداشت گل، افتاد به راه دلش آشفته بد از بیم و امید رفت تا بر در دلدار رسید، بنمودش چو گل خوشبو را دخترک کرد ور انداز او را قد و بالای جوان را نگریست گفت: (( افسوس، پزت عالی نیست! گر چه دم می زنی از مهر و وفا جامه ات نیست ولی در خور ما!)) پشت پا بر دل آن غمزده زد خنده بر عاشق ماتم زده زد، طعنه ها بود به هر لبخندش، کرد پرپر گل و دور افکندش! وای از عاشقی و بخت سیاه آه از دست پری رویان، آه!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:37 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گناهت را نمي بخشم
تو را با ديگري ديدم که گرم گفتگو بودي با او آهسته ميرفتي سراپا محو او بودي صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردي شکستي عهد ديرين را گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم چه عمري را که من بيهوده به پاي تو هدر کردم تو عمرم را هدر کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم همين بود آن صفايي را که ميگفتي همين بود آن وفايي را که ميگفتي تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یه سایت بازی توپ آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان عشق |
|
RSS
|