![]() |
![]() |
|
| عشق فقط همین |
|
سلام ای معنی عشق و حقیقت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:45 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
در گلستانی، هنگام خزان رهگذر بود یکی تازه جوان، صورتش زیبا، قامت موزون چهره اش غمزده از سوز درون دیدگان دوخته بر جنگل و کوه، دلش افسرده ز فرط اندوه با چمن سوز دل آغاز نمود این چنین لب به سخن باز نمود: گفت: آن دلبر بی مهر و وفا دوش می گفت به جمع رفقا: (( در فلان جشن، به دامان چمن هر که خواهد که برقصد با من، از برایم، شده گر از دل سنگ کند آماده گلی سرخ و قشنگ! )) چه کنم من؟ که در این دشت و دمن گل سرخی نبود، وای به من! در همانجا، به سر شاخه ی بید بلبلی حرف جوان را بشنید دید بیچاره گرفتار غم است، سخت افسرده ز رنج و الم است گفت باید دل او شاد کنم، روحش از قید غم آزاد کنم. رفت تا بادیه ها پیماید، گل سرخی به کف آرد، شاید! جستجو کرد فراوان و چه سود، که گل سرخ در آن فصل نبود، هیچ گل در همه گلزار ندید جز یکی گلبن گلبرگ سپید. گفت ای مونس جان، یار قشنگ! گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ هر چه بایست، کنم تسلیمت بهترین نغمه کنم تقدیمت گفت: (( ای راحت دل، ای بلبل! آنچنانی که تو می خواهی گل، قیمتش سخت گران خواهد بود راستش، قیمت جان خواهد بود )) بلبلک کآمده بود آن همه راه، بود از محنت عاشق آگاه، گفت: (( برخیز که جان خواهم داد شرف عشق نشان خواهم داد.)) گفت گل: (( سینه به خارم بفشار تا خلد در دل پر خون تو خار از دلت خون چو بر این برگ چکید گل سرخی شود این برگ سپید سرخ مانند شقایق گردد لاله گون چون دل عاشق گردد تا سحر نیز در این شام دراز نغمه ای ساز کن از آن آواز شب هوا خوش، همه جا مهتاب است اینچنین آب و هوا نایاب است!)) بلبلک سینه ی خود کرد، سپر رفت سرمست در آغوش خطر خار آن گل همه تیز و خون ریز، رفت اندر دل او خاری تیز سینه را داد بر آن خار فشار خون دل کرد بر آن شاخه نثار برگ گل سرخ شد از خون دلش مهر بود؛ آری، در آب و گلش شد سحر، بلبل بی برگ و نوا دگر از درد نمی کرد صدا، جان به لب، سینه و دل چاک زده بال و پر بر خس و خاشاک زده گل به کف، در گل و خون غلط زنان سوی مأوای جوان گشت روان عاشق زار، در اندیشه یار بود تا صبح همانجا بیدار، بلبل افتاد به پایش، جان داد گل بدان سوخته ی حیران داد هر که می دید گمانش گل بود، پاره های جگر بلبل بود، سوخت بسیار از دلش از غم او ساعتی داشت به جان ماتم او بوسه اش داد و وداعی به نگاه کرد و برداشت گل، افتاد به راه دلش آشفته بد از بیم و امید رفت تا بر در دلدار رسید، بنمودش چو گل خوشبو را دخترک کرد ور انداز او را قد و بالای جوان را نگریست گفت: (( افسوس، پزت عالی نیست! گر چه دم می زنی از مهر و وفا جامه ات نیست ولی در خور ما!)) پشت پا بر دل آن غمزده زد خنده بر عاشق ماتم زده زد، طعنه ها بود به هر لبخندش، کرد پرپر گل و دور افکندش! وای از عاشقی و بخت سیاه آه از دست پری رویان، آه!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:37 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
اگر...
اگر باد بودم می وزيدم، اگر ابر بودم می باريدم، اگر مهر بودم می تابيدم، اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم .... اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم....
دیدی عشقی نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق نبودش امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمی كردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشی ، شده كارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو كه نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشكیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر كردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذركردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم كه تو می دونی،سرخاك تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از تو
.................,-~-. _.'--._.-~-,
نبودش امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمی كردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:26 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
با سلام به همه شما دوستان عزیز شرمنده که مدتها شما رو تنها گذاشتم و وبلاگو آپ نکردم فکر کنم تقریبا ۱ سالی باشه که وبلاگو اپلود نکردم و پست جدیدی ندادم و فکر کنم که تو این ۱ ساله خیلی از دوستان وبلاگاشونو تعطیل کردن و خیلی وقته که پست جدید نمیدن منم تو این ۱ ساله یک مقدار مشغول بودم که نتونستم پست جدید بدم راستی بچه ها قالب وبلاگو عوض کردم بگین راضی هستین یا نه اگه خوب نیست عوضش کنم و امیدوارم که عینه قبلا منو راهنمایی و همراهی کنین و عین قبلا با نظرای قشنگتون منو خوشحال کنین راستی بچه ها به ۲ نفر نویسنده برا وبلاگ احتیاج دارم چون میخوام وبلاگو گسترش بدم و مطالب جدید بذارم اگه کسی دوست داره منو کمک کنه به من خبر بده منتظر من و مطالب جدید باشین فعلا بای .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:52 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گناهت را نمي بخشم
تو را با ديگري ديدم که گرم گفتگو بودي با او آهسته ميرفتي سراپا محو او بودي صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردي شکستي عهد ديرين را گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم چه عمري را که من بيهوده به پاي تو هدر کردم تو عمرم را هدر کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم همين بود آن صفايي را که ميگفتي همين بود آن وفايي را که ميگفتي تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یه سایت بازی توپ آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان عشق |
|
RSS
|