![]() |
![]() |
|
| عشق فقط همین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:48 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
گناه من
شبا به امید چشات چشمام رو هم می زارم
شاید توی خوابم بیای بشه باهات حرف بزنم
چشام شبا بارونی به التماس اون چشات
هی التماست می کنم.فقط برای یک نگاه
حالا دیگه چرخ فلک نمی چرخه به کام من
چیکار کنم . عاشقتم . اینه فقط گناه من
حالا حتی نبودنت برام یه دنیا بودنه
خیال نکن دروغ میگم . اشکام گواه حرفمه
خیال نکن میشه بری یه روزی از خاطر من
می خوام بازم بهت بگم: عاشقتم اینه فقط گناه من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:18 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:16 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
چگونه فراموش کنم تو را که از خرابی های هرزه گی به وضوی نیمه عشق هدایتم نمودی و عاشقی بی ملال و یاری بی وفا برای خویش ساختی چگونه فراموش کنم چرا که مدتهاست سایه ات را در خیال خود دیده ام وخودم را با خاطراتت سر گرم نموده ام نگاهم کن تا بدانم معبود میعادگاه کدامین عشقی و قربانی کدامین کعبه ی ارزو؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:7 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
وقتی رفتی هرچی خواستی از اتاق من ببر
آینه رو ببر با این دل همیشه دربه در ساعتو ببر تا من دقیقه هارو نشمرم عکستو ببر شاید یادم بره دوست دارم این کتابارو ببر دیگه نمی خونمشون نامه هاتو پس بگیر تا من نسوزونمشون اگه خواستی این گلیم بر داراز روی زمین اما گیتارمو با خودت نبر فقط همین آخه گیتار من آهنگای خوبی از بره تو نباشی اون منو به خیلی جاها می بره جای خالی تو با ترانه هم پر نمیشه اما این جوری تحمل غمت ساده تره وقتی میری با چشم تر هرچی دلت می خواد ببر گیتارو با خودت نبر بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر گیتارو با خودت نبر...
تا آمدم با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و دلم در گلو شکست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 21:3 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
جعبه مداد رنگي براي رنگ كردن صورتكهاي اكنون و يك كاغذ سفيد نقاشي براي كشيدن روياي حقيقت فردا راستي رنگ احساس بي وفايي چه رنگي است .؟ اكنون وفا را با كدامين قلم احساس ميشود پر رنگتر كشيد . ؟ در كدامين خيابان عشق خانه اي بايد گرفت مصون از پس لرزه هاي واقعيت هاي نامحسوس و نا خوشايند ؟ چه زيباست احساسي كه از دل به صدا در آيد . و چه بي روح است نوشته هاي رونوشت . مي خواهم اندازه بگيرم قد احساسم را در ترازويي كه يك طرفش دلتنگي هاي مسافري تنهاست و در طرف ديگر سنگ توزين حقيقت ... حقيقت احساس من و تو ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:54 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
کاش مي شد از آدما يه روز فراري مي شديم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:46 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
امشب تمام ستارگان آسمان گريانند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:43 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:42 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
زندگي جويباريست که من قطره اي از آبش را خوردم و نيست شدم. زندگي.... عشق است که... روزها و ساعتها و سالهاي عمر مي گذرد و تنها چيزي که در گذشت لحظه ها مي پس چه خوب است که هميشه امروز را ديد, و ديروز را بنگريم و طوري رفتار |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:42 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
نام: گمنام
نام خانوادگی:سرگردان
نام پدر:رنج
نام مادر:فرشته غم
تاریخ تولد: روز سیزدهم/ماه شوم/سال نحس
شماره شناسنامه: نا معلوم
محل تولد:محراب غم
محل صدور:دنیای فراموش شدگان
آدرس محل سکونت: خیابون بی وفائی افقی٬چهار راه تتهائی ٬کوچه ی غربت٬پلاک دتنگی
ساکن: شهر غم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:52 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
کاش آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدند وقـتی به هـم می رسیدند یـه جور دیگه می خـنـدیـدند کاش آدما یه جور دیگه با هـم دیگه حرف مـیزدند وقـتی که حرفشون می شد یه جور دیگه داد می زدند کاش آدما بــلـد بــودنــد مــوسـیـقـی زنـدگــی رو وقـتی با هم می رقصیدند یـه جور دیگه ساز می زدند کاش آدما بـا هـم دیـگـه صـادق و بـی ریـا بـودنـد وقـتی بـه هم می رسـیـدند مـثـل تـو قـصـه هـا بـودنـد کاش آدما بـلد بـودنـد کـه چـه جـوری شـنـا کـنـنـد تـو دریـای زنـدگـیـشـون دسـتـه مـاهـیـهـا بـودنـد ...... کاش آدما قـصـه آسـمـونـو از بـر مـی شـدنـد ..... تـو شـبـهـای تـاریـکـشـون مـثـل سـتـاره هـا بـودنـد ... کاش آدما مـی فـهـمـیـدنـد زنـدگـی دو روز رو .... اون وقـت برای همدیگه بـی شـک یـه سـر پناه بودند
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی در درونم های وهو می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خود از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم , نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خاست لیک در من تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بوها قلب من در سینه می لرزید مثل قلب بچه آهوها
روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم می نشینم شاید او آید عاقبت روزی بدیدارم...
وقتی که درد می کشید م ، توی بستر نبودت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:49 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:46 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گناهت را نمي بخشم
تو را با ديگري ديدم که گرم گفتگو بودي با او آهسته ميرفتي سراپا محو او بودي صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردي شکستي عهد ديرين را گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم چه عمري را که من بيهوده به پاي تو هدر کردم تو عمرم را هدر کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم همين بود آن صفايي را که ميگفتي همين بود آن وفايي را که ميگفتي تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یه سایت بازی توپ آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان عشق |
|
RSS
|