تبليغاتX
تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه
عشق فقط همین

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

گل عشق

                        عشق یعنی.... همون نگاه اول                    

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:48  توسط مهدی ابراهیمی | 

گناه من

 

شبا به امید چشات چشمام رو هم می زارم

 

شاید توی خوابم بیای بشه باهات حرف بزنم

 

چشام شبا بارونی به التماس اون چشات

 

هی التماست می کنم.فقط برای یک نگاه

 

حالا دیگه چرخ فلک نمی چرخه به کام من

 

چیکار کنم . عاشقتم . اینه فقط گناه من

 

حالا حتی نبودنت برام یه دنیا بودنه

 

خیال نکن دروغ میگم . اشکام گواه حرفمه

 

خیال نکن میشه بری یه روزی از خاطر من

 

می خوام بازم بهت بگم: عاشقتم اینه فقط گناه من

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:18  توسط مهدی ابراهیمی | 

همه جهان گشتم و عاشق نشدم

تو چه کردی که تو را دیدم و دیوانه شدم

فرق است میان من و پروانه در سوختن

پروانه پرش سوخت و من جگرم سوخت

 

عشق شاه کلیدی است که دروازه های زندگی را به سوی انسان باز میکند

 

ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان میکرد

 

در دایره قسمت ما نقطه پرگاری

 

حکم ان چه تو فرمائی لطف ان چه تو بنمائی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:16  توسط مهدی ابراهیمی | 

چگونه فراموش کنم

تو را که از خرابی های هرزه گی به وضوی نیمه عشق هدایتم نمودی

و عاشقی بی ملال و یاری بی وفا برای خویش ساختی

چگونه فراموش کنم

چرا که مدتهاست سایه ات را در خیال خود دیده ام

وخودم را با خاطراتت سر گرم نموده ام

نگاهم کن تا بدانم معبود میعادگاه کدامین عشقی

و قربانی کدامین کعبه ی ارزو؟

در انتظار تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:7  توسط مهدی ابراهیمی | 
وقتی رفتی هرچی خواستی از اتاق من ببر

آینه رو ببر با این دل همیشه دربه در

ساعتو ببر تا من دقیقه هارو نشمرم

عکستو ببر شاید یادم بره دوست دارم

این کتابارو ببر دیگه نمی خونمشون

نامه هاتو پس بگیر تا من نسوزونمشون

اگه خواستی این گلیم بر داراز روی زمین

اما گیتارمو با خودت نبر فقط همین

آخه گیتار من آهنگای خوبی از بره

تو نباشی اون منو به خیلی جاها می بره

جای خالی تو با ترانه هم پر نمیشه

اما این جوری تحمل غمت ساده تره

وقتی میری با چشم تر هرچی دلت می خواد ببر گیتارو با خودت نبر

بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر گیتارو با خودت نبر...

 

 

تا آمدم با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و دلم در گلو شکست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 21:3  توسط مهدی ابراهیمی | 

جعبه مداد رنگي براي رنگ كردن صورتكهاي اكنون

و يك كاغذ سفيد نقاشي براي كشيدن روياي حقيقت فردا

راستي رنگ احساس بي وفايي چه رنگي است .؟

اكنون وفا را با كدامين قلم احساس ميشود پر رنگتر كشيد . ؟

 در كدامين خيابان عشق خانه اي بايد گرفت

مصون از پس لرزه هاي واقعيت هاي نامحسوس و نا خوشايند ؟

چه زيباست احساسي كه از دل به صدا در آيد .

و چه بي روح است نوشته هاي رونوشت .

مي خواهم اندازه بگيرم قد احساسم را در ترازويي

كه يك طرفش دلتنگي هاي مسافري تنهاست

و در طرف ديگر سنگ توزين حقيقت ...

حقيقت احساس من و تو ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:54  توسط مهدی ابراهیمی | 

کاش مي شد از آدما يه روز فراري مي شديم
 کاش مي شد ما هم دچار بيقراري مي شديم
کاش مي شد شعر چشاي هم و از بر مي شديم
زندگي رو با نداريهاش ما باور کنيم
کاش مي شد ديگه غم و غصه سراغ ما نياد
کاش چشاي من و تو گريه هر شب و نخواد
کاش مي شد که عاشقا دعوا نمي کردن با هم
يا نداشتن تو اين دنيا اونا غصه و غم
کاش مي شد به تموم اين کاشا يک روز برسيم
اي خداي مهربون يعني به اون نمي رسيم؟
راستش و بخواي ديگه خسته شدم از زندگي
مي خوام تا ابد باشم تو هواي ديوونگي
توي اين دور و زمونه کسي فکر کسي نيست
کسي دلواپس, دلواپسي بي کسي نيست
مي خوام از خودم رها شم, اين که اشکال نداره
بدون اين رو که دل عاشق من دوست داره
اين روزا که دلم از تو دور مي شه طاقت نداشت
واسه رفتن از پيش تو دل من رغبت نداشت
اما هر روز تو داري منو از خودت دور مي کني
دل من رو با دلت هر روزه بدجور مي کني
اشک چشماي منو هر روز داري در مياري
واسه تو آه من يک روز مياره بد بياري
خوبيت نداره اينقدر دل من رو خون کني
روز به روز دل منو مثل دلت مجنون کني
راستشو بگو دلت مي خواد من از اينجا برم
رُک بهم بگو دلت مياد عزيز, تنها برم
مي دونم فرقي نداره ديگه بود و نبودم
من از اول مي دونستم تو دل تو نبودم
نمي خواد چيزي بگي من غريبي رو دوست دارم
توي اين شهر غريب با عشقت تنهات مي ذارم
نگو عشقم تو بودي و هميشه هم مي موني
تموم دروغات رو شد واسه من, خوب مي دوني
به خدا به هر دري زدم که از اينجا برم
تو رو با اون عشقت تنها بزارم, تنها برم
آخه اون, آغوش گرمي که مي خواستي پيدا شد
عاقبت هم دل عاشق تو پيش دلم رسوا شد
آره, حق داري بخندي به تمام گفته هام
واسه تو خاطره هست تموم اين نوشته هام
اگه خواستي پاره کن ديگه برام فرقي نداره
مهم اينه که دل عاشق من دوست داره
رسم زندگي اينه اونايي رو که دوست داري
يه روز قالت ميذارن مي رن, بد مياري
ولي من عادت دارم به کار اينجور آدما
مي گيرم انتقامي ازشون روز جزا
اي خداي مهربون يني ميشه آه منو اون بگيره
مي دونم الان دلش با دل ديگه درگيره
ميرم و پشت سرش دعا نثارش مي کنم
تا قيامت هم شده به زير پاهات مي مونم
اگه از دلبري سير شدي هنوز هستم به پات
مي مونم منتظرت اي عشق من جونم فدات

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:46  توسط مهدی ابراهیمی | 


بر ماسه نوشتم:  
درياي هستي من از عشق توست سرشار... 
اين را به ياد بسپار...                                                                                           
بر ماسه نوشتي:
اي آشناي ديرين, اين آرزوي خوبيست اما... 
به باد بسپار...     

 

 

امشب تمام ستارگان آسمان گريانند
و تنها تو شادي...
امشب تمام مرغان آسمان اشک مي ريزند
 و تنها تو شادي....
لبهايت را از راه دور مي بوسم و عشق خود را نثار وجودت مي کنم
اي تمام آرزوهايم
 دوستت دارم......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:43  توسط مهدی ابراهیمی | 


عاشق...
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري رد مي شي برمي گرده نگات مي کنه, بدون براش
مهمي.
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي افتي برمي گرده با عجله مي ياد سراغت,
بدون براش عزيزي.
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي خندي برمي گرده نگات مي کنه, بدون براش
قشنگي.
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري گريه مي کني باهات اشک مي ريزه, بدون دوستت
داره.
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري با يکي حرف مي زني ترکت مي کنه, بدون
عاشقته.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:42  توسط مهدی ابراهیمی | 

زندگي جويباريست که من قطره اي از آبش را خوردم و نيست شدم.
                زندگي حس غريبي است که سهراب نوشت
زندگي در قلبهاي من و توست, شايد زندگي نام کسي باشد که همدم توست.
 گاه مي شد زندگي ر ايک مرغ مهاجر فرض کرد ....
                 زندگي را مي شود....
در يک نگاه, در يک فرد جستجو کرد. ولي نگاهي که پُر از حس قشنگ عشق است.

زندگي....
زندگي سراسر قصه و افسانه است و اين قصه و افسانه هاي تلخ و شيرين را
پاياني نيست. قصه عشق سرچشمه ي قصه هاي زندگي است که
در عين شيريني اغلب تلخ و ناگوار است. با آغاز جواني شعله هاي سوزان عشق
در نهاد هر فرد زبانه مي کشد و اين آتش نيست که تا واپسين دم خاموش گردد.

عشق است که...
دلهاي افسرده و خاموش را گرم و فروزان مي سازد و دلها را شاد و خندان مي
سازد. عشق با خنده ها و اميدها و نااميدي ها همراه است. شما نيز در زندگي
خودتان يا عاشق گشته ايد, يا شمع عشق را شعله ور ساختيد و يا معشوق کسي
بوده ايد و به هر صورت اعتراف مي کنيد که عشق از زندگي جدا نيست...

روزها و ساعتها و سالهاي عمر مي گذرد و تنها چيزي که در گذشت لحظه ها مي
ماند, خاطرات تلخ شيرين است, و آدمي با مرور گذشته ها گاهي لبخند به لبانش
شکوفا مي شود و زماني اندوهگين از عمل خود...

پس چه خوب است که هميشه امروز را ديد, و ديروز را بنگريم و طوري رفتار
کنيم که پس از گذشت آن براي ما جاي افسوس که خوب نيست
   نماند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:42  توسط مهدی ابراهیمی | 

نام: گمنام

 

نام خانوادگی:سرگردان

 

نام پدر:رنج

 

نام مادر:فرشته غم

 

تاریخ تولد: روز سیزدهم/ماه شوم/سال نحس

 

شماره شناسنامه: نا معلوم

 

محل تولد:محراب غم

 

محل صدور:دنیای فراموش شدگان

 

آدرس محل سکونت: خیابون بی وفائی افقی٬چهار راه تتهائی ٬کوچه ی غربت٬پلاک دتنگی

 

ساکن: شهر غم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:52  توسط مهدی ابراهیمی | 

 

کاش آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدند           وقـتی به هـم می رسیدند یـه جور دیگه می خـنـدیـدند

کاش آدما یه جور دیگه با هـم دیگه حرف مـیزدند           وقـتی که حرفشون می شد یه جور دیگه داد می زدند

کاش آدما بــلـد بــودنــد مــوسـیـقـی  زنـدگــی  رو           وقـتی با هم می رقصیدند یـه جور دیگه ساز می زدند

کاش آدما بـا هـم دیـگـه صـادق و بـی ریـا بـودنـد            وقـتی بـه هم می رسـیـدند مـثـل تـو قـصـه هـا بـودنـد

کاش آدما بـلد بـودنـد کـه چـه جـوری شـنـا کـنـنـد            تـو دریـای زنـدگـیـشـون دسـتـه مـاهـیـهـا بـودنـد ......

کاش آدما قـصـه آسـمـونـو از بـر مـی شـدنـد .....           تـو شـبـهـای تـاریـکـشـون مـثـل سـتـاره هـا بـودنـد ...

کاش آدما مـی فـهـمـیـدنـد زنـدگـی دو روز رو ....           اون وقـت برای همدیگه بـی شـک یـه سـر پناه بودند

 

 

 

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

 

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندانبان خود بودم

 

آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های وهو می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

 

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

 

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

 

شرمگین می خواندمش بر خود

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم  , نمی دانی

 

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خاست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خاست

 

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها

 

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

                                    

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی بدیدارم...

 

 

 

وقتی که درد می کشید م ، توی بستر نبودت    
وقتی که تنم می لرزید ، تو نبود تار و پودت
وقتی بغض بی حصارم،توشکوه واژه پژمرد
وقتی آسمون  آبی ، د ل سا یه ها  رو  آزرد
وقتی کنج لحظه  بودم ، تا لغت  پری بگیره
حس تلخ بی صدایی ،  توی  واژه ها  بمیره
               تو نبودی  که ببینی ،   که  سراپا همه  دردم
               تو خرابه ها ی بودن  ،  دنبال واژه می گردم
               تو نبودی که بسازی ، واسه من یه سایه بونی
               تو  نبودی  که  بگیری  ،  منو از نا مهربونی

وقتی که شکسته بودم ،   زیر  شلاق  ندامت
وقتی که گسسته بودم ،  من  از آوار  قداست
وقتی باغ سبز بودن ، تو بی همصدایی پوسید
شوکت  با د  خزونی ،  منو توی آینه می دید
وقتی که صدای سازم،همه شادیها روخواب کرد
بغض سرد  بی نهایت ،  آرزوها مو  حباب کرد
               تو نبودی که ببینی ، چه خرابم توی رُستن
               اولین  واژه
 تلخم
،  تو   قصیده   شکستن
               تو نبودی که ببینی ، سبز بی ریشه منم من
               میون رقص غزلها ، همیشه رج میزنم من

تو که  باور صدایی ،  تو که اوج قصه هایی
تو نبودی که  بسازیم  ،   پر پرواز و رهایی
وقتی که درد می کشیدم ، اسم تو همنفسم بود
شعر تازه تر سرودن  ، از تو تنها هوسم بود
وقتی که درد می کشیدم ، تو نبودی که ببینی
توی  شعرهای  همیشه ،  واژه های بهترینی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:49  توسط مهدی ابراهیمی | 

بگویم سلام؟این را که همه گفته اند!

بگویم عاشقم؟ چقدر؟قدر مجنون!

بگویم دوستت دارم؟ به فعلی؟ نه!

هیچ یک از اینها را در حد و اندازه ی وصف عشقتت نمی بینم

حسی در درونم می گوید پا را از این ها بالاتر بگذارم

بروم به دنیایی دیگر آنجایی که هیچ یک از این کلمات تکراری نباشد

آدم های قصه اش لیلی و مجنون نباشد

من دل می خواهد توی آن دنیایی که با تو می سازم

آسمانهایش رنگ دیگری داشته باشد نه آبی که ماله همه است

می خواهم بهارش رنگ و بوی دیگری داشته که به مشام هیچکس نخورده باشد

من می خواهم بگویم چقدر دوستت دارم آنقدر دوستت دارم که حدی نداشته باشد

بگویم جوری دیوانتم که طبیبی علاج آن را نداند

طوری تشنه ی دیدار توام که آب دریا سیرابم نمی کند

برای دیدنت اگر همه ی دنیا بشود چشم بگویم بازهم کم است

آن قدر گدای درگاه تو باشم که هرچه ثروت و گنج است برایم کافی نباشد

حسودیم آن قدر گل کند که حتی نگذارم خورشید رویت را ببیند

غلامی را به آن حد برسانم که قیمتی برای پرداخت آزادیش نباشد

بگویم تا آن حد تورا می خواهم که یک ثانیه دوراز تو برایم مثل یک سال است.

بین ما اگر یک نفس فاصله باشد بگویم بازهم زیاد است

من می خواهم قربانی باشم واسه روز عید فطر تو

پس اگر دیدی تو روزی در کنار معبدی باز هیاهو و جنجالی بر پاست

توی تابوتی که روی دست هاست منم آن مرده ی بی جان

تو مرا از یاد نبر ای یار

تو مرا از یاد نبر ای یار!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:46  توسط مهدی ابراهیمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گناهت را نمي بخشم

تو را با ديگري ديدم که گرم گفتگو بودي
با او آهسته ميرفتي سراپا محو او بودي
صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردي
شکستي عهد ديرين را گنه کردي گنه کردي
گناهت را نمي بخشم
چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم
چه عمري را که من بيهوده به پاي تو هدر کردم
تو عمرم را هدر کردي گنه کردي گنه کردي
گناهت را نمي بخشم
همين بود آن صفايي را که ميگفتي
همين بود آن وفايي را که ميگفتي
تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي
گنه کردي گنه کردي
گناهت را نمي بخشم

پیوندهای روزانه
یه سایت بازی توپ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
آرشیو موضوعی
داستان عشق
پیوندها
اوقات تنهایی- گاه نوشته های یک خبرنگار
وبلاگ زیبای گل نسرین
بگو از دل تنگت
وبلاگ زیبای دخترک
وبلاگ زیبای حرفهایی از دل و دانلود آهنگ
وبلاگ زیبای تو هستی در وجودم ....تو را هرگز نمی رانم
www.pooya-danger.blogfa.com
وبلاگ زیبای حکایت دل
وبلاگ زیبای بهترینها
سایت من و یکی از دوستای گلم در رابطه با آهنگ
(( عشق و دوری ))
وبلاگ زیبای ((شعری برای تو))
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM