![]() |
![]() |
|
| عشق فقط همین |
|
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند. زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم. مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره. زن جوان: خواهش ميکنم , من خيلي مي ترسم. مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي که دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني. مرد جوان: منو محکم بگير. زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري. مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بذاري, آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميکنه. روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد, يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود. پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:36 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
عشق یعنی.........
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و در یا شدن عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی آزادگی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 18:55 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 16:54 توسط مهدی ابراهیمی |
|
زخمي ام زخمي سرا پا مي شناسيدم؟ با شما طي کرده ام راه درازي را خسته هستم خسته، آيا مي شناسيدم؟ راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ تا غزل هاي شما، آيا مي شناسيدم؟ اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟ پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟ مي شناسد چشم هايم چهره هاتان را همچناني که شما ها مي شناسيدم اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟ من همان دريايتان اي رهروان عشق رود هاي روح دريا مي شناسيدم اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟ در کفه فرهاد تيغه من نهادم من من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟ مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني
من همانم آشناي سال هاي دور رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 16:52 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 16:36 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 18:35 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
عشق يعني سكوت لبهايم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 18:26 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 18:23 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 18:20 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گناهت را نمي بخشم
تو را با ديگري ديدم که گرم گفتگو بودي با او آهسته ميرفتي سراپا محو او بودي صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردي شکستي عهد ديرين را گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم چه عمري را که من بيهوده به پاي تو هدر کردم تو عمرم را هدر کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم همين بود آن صفايي را که ميگفتي همين بود آن وفايي را که ميگفتي تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یه سایت بازی توپ آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان عشق |
|
RSS
|