![]() |
![]() |
|
| عشق فقط همین |
|
به نام خالق عاشقان ، او که خون را در رگها جاری ساخت و در قلب انسانها عشق دمید عشقی که برای تو بود ، و تمامی زیبائی های آن با وجود تو زیبا بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 12:43 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه
اما براي اينکه از دلش در بياري
شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني
مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي
اما نميتوني
جلوي اشکي را بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري بشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 12:43 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
وقتی میان چشمهایت رغبتی نیست
دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست
بگذار تا عاشق ترین مردم بدانند
بین منو دستان گرمت نسبتی نیست
تا انتهای ماجراهم پی نبردیم
از مشرق چشم تو ما را قسمتی نیست
چندیست میگیرد دلم باور کن ای دوست
در حجم دستان تودیگر وسعتی نیست
معذورم از عشقت، ببخشایم پریزاد
دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 12:42 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
از آتش پرسیدن محبت چیست؟گفت از من سوزان تر است از ازشمع پرسیدن محبت چیست؟گفت از من عاشق تر است از پروانه پرسیدن محبت چیست؟از من دیوانه تراست از حافظ پرسیدن محبت چیست؟گفت محبت یعنی تارو پود زندگی از خود محبت پرسیدن.چیستی؟گفت نگاهی بیش نیستم درغرق دل آهی بیش نیستم |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 12:39 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
از یادم نخواهی رفت مرا از یاد خواهی برد می دانم و من از دیدگان سرد یک روز می خوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ مرا از یاد خواهی برد می دانم و می دانم که از یادم نخواهی رفت من این را خوب می دانم که روزی هم مرااز خویش خواهی راند وقلبت را که روزی اشیان گرم عشق بود خواهی برد تو از یادم نخواهی رفت وچشمان تو هر شب اسمان تیره احساس مرا نور می پاشد و من با خاطراتت زنده خواهم ماند چه غمگینم از این رفتن و ازاین روز های سردوتنهایی چه بیزارم مرا از یاد خواهی برد می دانم و می دانم که از یادم نخواهی رفت................. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 14:0 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
نمی دانم کجا رفتی؟ نمی دانم کدامین خواب رنگارنگ تو را تا مرز جادویی رویا برد؟ کدامین شعر تو را در خود به شکل بیت رنگینی نهان می کرد کجا رفتی؟ تو ابری بر درخت خشک من دیگر نمی باری من اکنون چون درختی خشک و بی بارم و باور کن گل خشکیده ای در سینه ی بادم تو را جان تمام آرزوهایت بیا برگرد دلی را با صدایی روشنی بخش اگر دیگر نمی آیی اگر بر تک درخت خشک من دیگر نمی باری مرا با غصه ای غمگین و پایانی بدون مقصد و شادی رهایم کن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 13:51 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
گفته بودی عشق جزیی از وجودت هست اما نیست نیست گفته بودی زندگی بود و نبودت هست اما نیست نیست فکر می کردم زلالی ساده ای مثل تمام چشمه ها عشق در رگهای آبی و کبودت هست اما نیست نیست صبر کردم !صبر کردم با خودم گفتم که شاید لااقل ذره ای منطق درون تارو پودت هست اما نیست نیست گفته بودم با زمان حل می شود در باورت هر مشکلی اندکی صبرو تحمل کن به سودت هست اما نیست نیست با تمام آن بدی ها باز هم می پرسم آیا بعد از این چیزی از حس ترحم در وجودت هست ؟اما نیست نیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 14:58 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
گذشت لحظه هاي با تو بودن و در پاييز عشقمان تامي از دوست داشتن باقي نماند چقدر زودگذر بود قصه من و تو و در آنروز که دست بي رحم تقدير درو کرد گندمزار دلهايمان را و تهي شد همه جا از عطر گل عشق و در کوچ پرنده هاي غمگين در آن کوير آرزو شاعري دل شکسته و تنها مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها قطره اشکي به ياد همه خاطره ها
|
||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 14:55 توسط مهدی ابراهیمی |
|
||||
|
با سلام به همه دوستان خوبه خودم. من مهدی ابراهیمی ۱۸ سال از تهران هستم. و در رشته کامپیوتر طراحی وب مشغول به تحصیل هستم و هدفم از طراحی این وبلاگ اینه که درد دل خودمو به شما دوستان خودم بگم و بگویم که عشق در زندگی انسان خیلی مهمه و این عشقه که مارو زنده نگه داشته پس با من همراه باشید در وبلاگ عشق زمینی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 14:53 توسط مهدی ابراهیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گناهت را نمي بخشم
تو را با ديگري ديدم که گرم گفتگو بودي با او آهسته ميرفتي سراپا محو او بودي صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردي شکستي عهد ديرين را گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم چه عمري را که من بيهوده به پاي تو هدر کردم تو عمرم را هدر کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم همين بود آن صفايي را که ميگفتي همين بود آن وفايي را که ميگفتي تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یه سایت بازی توپ آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان عشق |
|
RSS
|